
يك روز نكبتيبرق نیست! پنج طبقه را باید از پلهها بروی. به هنّوهونّ میافتی تا برسی. کلید نداری. میخواهی زمین را گاز بزنی!

میبینی دارم گریه میکنم؟دلش میخواهد وقتی وحشت میکند، کسی باشد که با آغوشی تمامنشدنی به سمتش بیاید و از درخواستهایش کلافه نشود.

ناهار چی دوست داری؟ نقاشیاش کن!مادرم اصرار داشت فقط مدادرنگی دردم را دوا میکند. دوستم سردش شده بود. با نارنجی خورشید کشیدم؛ دوستم گرم شد.

خشت روی خشتآدم توی پیلهی انفرادی چه کار دارد بکند جز اینکه پیله بر پیلهی قبلی بتند؟ لایه روی لایه، خشت روی خشت، خاک روی خاک.

دنیای من صاف نیستحالا با آدمهای دیگر فرقی نمیكنم. میتوانم به راحتی دستهایم را تکان بدهم و دوستانم را با آنها بغل کنم.