داستان دو بذر در کنار هم!

داستان دو بذر در کنار هم!

دو بذر در خاک حاصل‌خیز کنار هم نشسته بودند و در تمنای رشد به سر می‌بردند.
نویسنده: نسرین عفتی باران
تاریخ انتشار:
282 نفر این یادداشت را خوانده‌اند
1 نفر این یادداشت را دوست داشته‌اند

فصل بهار بود. دو تا بذر در خاک حاصل‌خیز کنار هم نشسته بودند. بذر اول گفت: می‌خواهم رشد کنم. می‌خواهم ریشه‌هایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقه‌هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم. می‌خواهم غنچه‌های لطیفم را باز کنم و نوید فرا رسیدن بهار را بدهم. می‌خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبح‌گاهی را روی گلبرگ‌هایم احساس کنم! بذر رشد کرد و قد برافراشت.

بذر دوم گفت: من می‌ترسم ریشه‌هایم را در خاک زیر پایم بدوانم. از کجا معلوم که در تاریکی به چیزی بر نخورم؟ اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم از کجا معلوم که جوانه‌های لطیفم از بین نروند. اگر بگذارم که جوانه‌هایم باز شوند ازکجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد و اگر بگذارم غنچه‌هایم باز شوند از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد؟ نه! بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود.
... و این طور بود که او منتظر ماند.

مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می‌گشت بذر منتظر را دید و او را خورد.

منبع:
زیباترین جملات از بزرگان جهان
مولف: نسرین عفتی باران
انتشارات راه رشد


امام صادق(ع): مَنِ انْتَظَرَ بمُعاجَلَةِ الفُرصَةِ مُؤاجَلَةَ الإستِقصاءِ سَلَبَتهُ الأیّامُ فُرصَتَهُ.

هرکس فرصتی را پیدا کند ولی در انتظار دست دادن فرصت کامل آن را به تاخیر بیاندازد روزگار همان فرصت را نیز از او برباید و او را محروم سازد.

ایمیل شما :
ایمیل دوستان : (جداسازی با کاما ،)
نام: ایمیل: نظر: