
سعی کن حال تو خوب باشد!
ما در میان دو تهی، بین دو خالی و در وسط دو چیز مفروض زندگی میکنیم: گذشته و آینده. اولی که از اسمش معلوم است؛ «گذشته» و اکنون «خاطره» است و در عالم واقع نیست. دومی هم که باز از اسمش پیداست؛ آینده است و هنوز نیامده که بگوییم «هست». آن که با «خاطراتش» زندگی میکند، گمان دارد در گذشته مانده. او که در گذشته نمانده و گذشته برایش گذشته است هم، اثری از گذشته بر او مانده و رهایش نکرده. او در زمان حال زندگی میکند ولی اثری که از حوادث و سوابق گذشته، از تلخ و شیرین و سخت و آسان بر لوح دلش حک و بر سنگ جانش نقره شد، گریبانگیر اوست و دست از سرش بر نمیدارد.
حکایت همه برنامههایی که برای آینده میریزیم و به تحقق آن برنامهها امید میبندیم یا از آن فراتر، چیزهایی که آرزو میکنیم و چشم به راه آمدن آن آرزو از «آینده» میمانیم نیز همین است. ما نخست فرض میکنیم که آیندهای در کار است و سپس براساس آن فرض، طرح و برنامهای برای آن آینده مفروض، میریزیم یا آرزویی میپروریم که دوست داریم و دلمان میخواهد در آن آینده فرضی اتفاق بیفتد و صورت واقعیت به خود بگیرد. ولی چه کسی به ما گفته آیندهای برای ما متصور خواهد بود؟ از کجا معلوم که دمی دیگر، نفسمان بالا بیاید؟ پس این یکی هم کشک! این هم زاییده ذهن ماست و بس.
آنچه هست، ماییم و حال ما. باید سعی کنیم حالمان خوب باشد؛ این طور گذشته را بهتر درک میکنیم و آینده را هم بهتر در مییابیم.