.jpg)
جنگ با تاکسی دربست!
شبی سرد بعد از ساعت 9 ایستاده بودم سر چهارمردان. میخواستم بروم آذر. تاکسی کم بود و مسافر زیاد. ده پانزده نفر ایستاده بودند. شاید هم بیشتر. چند تاکسی که آمدند، خالی رفتند و بعید میدانم جلوتر هم مسافری به تورشان خورد. منتظر بودند کسی بگوید دربست. نمیدانم چرا دیگران نمیگفتند، اما برای من این یک جنگ بود که توی آن سرما نگویم دربست. جنگ با خودم که بشوم مثل آن ده پانزده نفر دیگر که احتمالاً به خاطر پول سرما را تحمل میکردند و جنگ با رانندگانی که سرما را بستر خوبی برای اجبار مسافران به دربست کردن میدانند. بیست سی دقیقه ایستادیم. جمعیت هم کمی بیشتر شد. یک دو تاکسی مسافر سوار کردند و چهار پنج تا، نه.
تاکسی نارنجی رنگ که از ارم پیچید به چهارمردان، یکی گفت دربست. نمیدانم از تازه آمدگان به این جمع منتظر بود یا از کسانی بود که تسلیم شده بودند. تاکسی رد شد. دومی هم گفت دربست. باز هم نایستاد. نمیدانم سومی گفت یا نه. جلوتر رفت. زن میانسالی گفت: آذر. ایستاد. من هم سوار شدم. دو نفر دیگر هم. هیچ کس هیچ چیز نگفت.
این راننده مثل آن رانندههای دیگر کار میکرد و پول درمیآورد. اما یک تفاوت ریز داشت. این تفاوت در لحظههای کوتاه و خاص و استثنایی روشن میشود. یکی کار میکند و هدف نخستش این است که پول دربیاورد و کسب پول بر کارش سایه انداخته است. اما این یکی کار میکند تا به مردم خدمت کند و در برابر این خدمت، کاسبی هم میکند. یعنی چیزی که برایش اهمیت دارد این است که به مردم خدمت کند و البته مثل دیگران هم پول به دست میآورد. نگاه این دو به آدمهایی که دم ایستگاه ایستادهاند متفاوت است؛ یکی آنها را مسافرانی میبیند که ابزار پول درآوردن هستند و دیگری انسانهایی که میتوان به آنها خدمت کرد. به طور معمول در طول روز تفاوت این دو احساس نمیشود، اما در شرایط های خاص نیت انسانها رو میشوند.